دانشگاه صنعتی شریف

 

""""""""""""""""

دیروز بود که ناظم اتاقم را جدا کرد. چون حسابم با بقیه فرق داشت. کلید را جلوی پایم انداخت و گفت تو یک دیوانۀ اورجینالی. حساب تو با کرام‌الکاتبین است و در حالی‌که دور می‌شد می‌خندید. از زور خنده شانههایش تکان می‌خورد. خنده مضحکی که مو را به تن آدم سیخ می‌کرد. او هم مختصات مرا نمی‌دانست چرا که بکارت افکارم را هرگز به‌دست کسی نسپرده‌ام. تا کمرکش دیوارهای اتاق زرد و بقیه آن سفید استخوانی مثل استخوان‌های مرده توی ذوق می‌زد. چهار دیوار زمخت خطخطی جنازه سقف مرده‌ای را یدک می‌کشیدند. ولی چه فایده من نمی‌توانم کیف بکنم. همه این متل‌های بچه‌گانه برای شاعرها و بچه‌ها و کسانی که تا آخر عمرشان بچه می‌مانند خوب است. شبها تا صبح از ناله جگرخراش عشقبازی گربه‌های نرینه و مادینه اینجا بیدارم. صبح هم هنوز گُه چشممان به جمال روزگار روشن نشده که باز هم نعرة خراشیده بوق سرویس‌ها. چه روزهای دراز و ساعت‌های ترسناکی که اینجا گذرانیده‌ام. سال‌‌هاست که میان این مردمان عجیب و غریب زندگی می‌کنم. هیچ وجه اشتراکی بین ما نیست، فقط استخوان لای زخم‌هایم می‌گذراند. همۀ وجودشان یک دهن است که یک مشت روده به دنبال آن آویخته شده و به آلت تناسلیشان منتهی می‌شود.......

هنوز یک ساعت مانده تا شاممان را بخوریم. از همان خوراک‌های چاپی: جلو‌مرق، جلوکباب، غیمه، کطلط و...... آن هم به‌قدر بخور و نمیر. حسن جغجغه همۀ آرزویش این است که وقتی مرخص شد، یک کامیون از این کطلط‌ها را ببرد، بریزد توی خیابان‌های فلسطین تا هم ولایتی‌هایش ببندند به شکمهایشان و بروند زیر تانک‌های غاصب. شاید هم این‌طوری به جایی برسند. قدیمی‌تر از همه ما تقی فرلوپز است. او هم یکی از آدم‌های خوشبخت اینجاست. با آن قد کوتاه، خنده احمقانه، گردن کلفت، سر تاس و دست‌های کمخته بسته، جار می‌زند که برای ناوه‌کشی آفریده شده ولی اظهار می‌کند سهمیه‌اش از روزگار طبابت بوده و با اینکه خود او راضی نبوده به او زورچپان کرده‌اند و می‌گفت:

با خدا دادگان ستیزه مکن                            که خدا داده را خدا داده......

با سوسکی که از لای کباب پخته بیرون کشیده! بازی می‌کند، شاخک‌های سوسک نیم‌پز را با دندانهایش گرفته و سرش را تکان می‌دهد و بقیه از خنده جر می‌خورند. ناظم هم آنجا از پشت ویترین قهوه‌ای شیشه‌ای به ما نگاه می‌کرد و می‌خندید. از زور خنده شانه‌هایش تکان می‌خورد. خنده مضحکی که مو را به تن آدم سیخ می‌کرد.

یه آقای دکتر هم داریم که قدرتی خدا چیزی سرش نمی‌شود. من اگر به جای او بودم یک شب توی شام همه به جای کافور زهر می‌ریختم می‌دادم بخورند. آن‌وقت صبح جلوی ساختمان می‌ایستادم دستم را به کمرم می‌زدم، مرده‌ها را که می‌بردند تماشا می‌کردم. هر بدبخت نفرین‌زده‌ای را که مثل سگ خوره گرفته و زندگی جوابش کرده باشد پست می‌کنند اینجا. دیروز بود که یکی از همین تراخمی‌ها را مرخص کردند.... ناظم می‌گفت حالش خوب شده ولی من دیدم که ننهمرده چهار تکه استخوان بود، یه روکش. بیشتر شبیه کمپوت استخوان بود تا آدمیزاد. به نظرم رسید که به جای مدرک باید با یک دیگ اشکنه و چهار تا نان سنگک سی.پی.آرش می‌کردند. مخصوصاً اگر دست من بود دستور می‌دادم تا پوستش را می‌کندند و روی دنبک می‌کشیدند و گوشت و استخوانش را در دیگ آب‌جوش می‌ریختند، همین‌که خوب مغزپخت می‌شد می‌ریختم توی حلقوم بقیه......

از همة اینها غریب‌تر رفیق و هماتاقیم عباس قراضه است. دو ماه نیست او را آورده‌اند. با من خیلی گرم گرفته است. خودش را ملا و شاعر هم می‌داند. می‌گوید هرکاری بخصوص پیغمبری بسته به بخت و طالع است. هرکس پیشانی‌اش بلند باشد اگر چیزی هم بارش نباشد کارش می‌گیرد و اگر علامه دهر هم باشد و پیشانی نداشته باشد به روز او می‌افتد. خودش را تارزن ماهر هم می‌داند. روی یک تخته سیم کشیده به خیال خودش گیتار ساخته و یک شعر هم گفته که روزی هشت بار برایم می‌خواند. تصنیف غریبی است. گاه و بی‌گاه جفت و طاق کور و کچل‌های مثل خودش را توی یک چهاردیواری کنج دارالمجنین جمع می‌کند مشق گیتار می‌دهد، بعد هم می‌رود پی کارش تا اطلاع ثانوی.

اهالی اینجا همه اینطوری نیستند. خیلیها اگر مرخص بشوند بدبخت خواهند شد. مثلاً همین صغری سلطان که در خواب‌سرای زنانه است، دو سه بار می‌خواست بگریزد او را گرفتند. صورتش را گچ دیواری می‌مالد و گل شمعدانی هم سرخابش است وبین موهای سفید و سیاهش هم فرق گذاشته، خودش را دختر چهارده ساله می‌داند. اگر مرخص شود و در آینه نگاه کند سکته خواهدکرد. خوشقدم‌باجی، ناظمة خواب‌سرای زنانه سنگ صبور صغریسلطان بود. یک زن مطلّقه با گیس‌های خرمایی، لپ‌های چروکیده گندمگون، لب‌های برجسته گوشتالود و ابروهای قیطانی باریک و چشم‌های گودافتاده زاغ که اگر هفت تا سگ صورتش را می‌لیسیدند سیر می‌شدند. داغ شوهر خردش  کرده بود. پستان سیاهش را تا نصفه در دهن بچه کثیفی که در بغلش بود فرو کرده بود و می‌گفت خدا سر و کار آدم را با آدم‌های بی‌غیرت نیاندازد. به یک نظر گلویم پیشش گیر کرد. حرفهایی به من گفت که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌شد. حالا که فکر می‌کنم...... نمی‌دانی کجای آدم می‌سوزد...... خوب بچه بودم، بچه چه سرش می‌شود که عروسی چیست. به خیالش چارقد پولکی سرش می‌کند، رخت نو می‌پوشد و در خانه پدر که کتک خورده و فحش شنیده، شوهر او را ناز و نوازش می‌کند و روی سرش می‌گذارد. نمی‌داند که خانه شوهر تله خرگیری است و برایش حلوا بار نگذاشته‌اند..... پیسی‌ای سرم درآورد که نگو و نپرس. شعری را با لحن ناامیدی و از روی پوچی زمزه کرد:

دلم دیوانه شد ای عاقلان آرید زنجیری                      

که نبود چاره دیوانه جز زنجیر تدبیری

اما مثل این که حوصله‌اش سر رفت یا حواسش جای دیگر بود، خاموش شد. تمام کس و کارش همین بچه ریغو بود که مثل گنجشک تریاکی بی‌سروصدا پیوسته چرت می‌زد و حتی حوصله گریه کردن را هم نداشت و برای اینکه کسی دردانه‌اش را چشم نزند یک مهره ببین و بترک به یقه چرکین بچه سنجاق کرده بود. هر وقت که بغض بچه مثل انار ساوه می‌ترکید، بچه را محکم با چادر به پشتش گره می‌زد و از خروس خون تا بوق سگ برایمان پستون به تنور می‌چسباند و  تر و خشکمان می‌کرد. دبه سرکه را به شوهر سیب‌زمینی صفت ترجیح می‌داد و واردات پشکل شتر و صادرات پشکل  ماچه الاغ را از نشخوار کتاب و جزوه مقدس‌تر می‌دانست.

عنصر کشف نشده دنیای ما حسینعلی بود. قیافه او معمولی، رنگ زرد، قد بلند، لاغر، چشمهای گرد بی‌حالت، بینی کوتاه و ریش کوسه داشت که سهسال یکمرتبه می‌تراشید. بچه ننه، ترسو، غمناک و افسرده بار آمده بود. تاکنون با زن نامحرم حرف نزده بود و پدر و مادرش تا توانسته بودند مغز او را از پند و نصایح هزار سال پیش انباشته بودند و بعد هم برای این‌که از راه در نرود دختر عمویش درخشنده را برای او نامزد کرده بودند و به قول خودشان یک پسر عفیف، چشم و دل پاک و مجسمه اخلاق پرورانیده بودند که به درد دو هزار سال پیش می‌خورد. از آن پسرهای چشم و گوش بسته بود که در میان خانواده‌اش ضرب‌المثل شده بود و هنوز هم که اسم زن را می‌شنید از پیشانی تا لاله گوش سرخ می‌شد.

بدتر از همه همین عباس خودمان است که می‌خواست به خیال خودش دنیا را زیر و رو کند و با این‌که معتقد بود که زن باعث بدبختی مردم شده و برای اصلاح دنیا هرچه زن است باید کشت، عاشق همین صغری سلطان شده بود. ولی من می‌دانستم که او هم مثل بقیه از دردِ عشق کیف می‌کند نه از خود آن و این درد عشق است که او را هنرمند کرده- عشقِ کشته شده. تصنیفی هم ساخته بود که روزی هشت بار برایم می‌خواند:

گر بمیرد دختری از قبر او روید گلی                         

گر بمیرند دختران دنیا گلستان می‌شود

یک‌بار ناظم مچ او را با همین صغری سلطان توی حیاط دارالمجانین گرفت که داشتند جزوه بازی می‌کردند. بعد هم آنها را بردند توی ویترین شیشه‌ای قهوه‌ای که سر‌خود آنجا نمی‌رفتیم مگر به زور. بیرون که آمدند دهن عباس مثل دهن مرده باز مونده بود. صغری سلطان از بس مویه و زاری کرده بود الوان صورتش به هم آمده بود و چهره واقعیش رو شده بود. عباس می‌گفت اگر صغری سلطان طنازی نمی‌کرد و غمزه شتری نمی‌آمد و قر کمر نمی‌داد کارشان به جای باریک می‌کشید و به این راحتی بی خیال نمی‌شدند......

تاکنون نه کسی به دیدن من آمده و نه برایم گل آورده‌اند. چند سال است گمان می‌کنند که من ناخوشم ولی اشتباه می‌کنند. ناظم می‌گوید من یک دیوانه اورجینالم که حسابم با کرامالکاتبین است. دیروز بود که لابه‌لای درخت‌ها قدم می‌زدم، دیدم عباس با یک گیتار رنگ و رو رفته زیر بغلش انگشت به لبش گذاشته بود و با سرش اشاره کرد بیا! با شتاب پایین رفتم. دستم را گرفت برد پای درخت کاج چیزی نشانم داد. من از نزدیک نگاه کردم. سه چکه خون تازه روی زمین ریخته بود. گفت همه اینها کار ناظم است و دست همه دیوانه‌ها را از پشت بسته. هرکس او را ببیند می‌گوید که چه آدم بی‌آزار و بیچاره‌ای که گیر یک دسته دیوانه افتاده. اما من او را می‌شناسم. دیروز بود که دنبال یه گربه گل‌باقالی کرد. همین‌که حیوان از درخت کاج جلو مطبخ بالا رفت با ساطور دو شقه‌اش کرد. واسه همین بود که غیمه دیروز پر از موی گربه بود؛ آن‌وقت حسینعلی فکر می‌کرد سبیل های آشپز است.

قضیه پارسال هم کار خودش بود. سال پیش یه اتوبوس زرد و قرمز آوردند و همه‌مان را بردند گردش. توی اتوبوس عباس داشت گیتار می‌زد و می‌خواند:

بیا بریم که می، خوریم             شراب ملک ری خوریم             حالا نخوریم کی خوریم؟

و زیر چشمی صغری سلطان را برانداز می‌کرد. صغری سلطان هم قر کمر می‌آمد و اطوار می‌ریخت و ما هم دست می‌زدیم و مجبور شدیم از زور خنده تجدید تنبان کنیم. از شنگولی در پوست نمی‌گنجیدیم، به خیالمان که خوب شده بودیم و داشتیم مرخص می‌شدیم. نمی‌دانستیم که ارواح سرگردانی بودیم با افکاری آشفته که آینه و حلوایمان را جلو‌جلو برده بودند. در هم می‌لولیدیم، ادغام می‌شدیم، از هم دور می‌شدیم و باز هم در هم گم می‌شدیم. با‌سوادهای باطلشده‌ای که احمق‌ها به ریشمان می‌خندیدند.

بعد هم که همه‌مان را جمع کردند و برگرداندند، دوباره عباس و صغری را به جرم بدجنسی مشروع بردند توی ویترین شیشه‌ای. عباس می‌گفت ناظم مثل فرشته عذاب مرا برد توی اتاق خودش. در را بست، چراغ را روشن کرد آمد روی صندلیِ مقابل من، کنار میز نشست. مثل آیینة دق زل زد توی چشمای من. انگشتش را تا انتها کرده بود توی دماغش. مثل اینکه می‌خواست لجن لزج پیچ‌پیچ توی کله‌اش را بکشد بیرون و بیاندازد جلوی من بگوید مگر هزار بار نگفتم آدم باش! اینهم شاهدم...... اصلا تو لکة حیضی هستی به دامان بشریت که با آب زمزم و کوثر هم نمی‌شود شست. بعدش دیگر اتوبوس و گردش تعطیل شد تا اطلاع ثانوی، واسه همین دیگر تفریحی نداشتیم. اکثر مواقع موش‌های خواب‌سرا را با نفت آتش می‌زدیم تا جیغشان در بیاید. با این‌کار کیف می‌کردیم.

روزی چندبار هم همة ما را از نر و ماده توی یک چهار دیواری بیروح جمع می‌کردند که تا کمرش دیوارهایش زرد و بقیه سفید استخوانی بود. چند نفر هم می‌فرستادند تا با سر کچل، استاد ما باشن. یکبار مرحوم حکیم ابوالهیولای ابن بواسیری از خود راضی که شبها از درد، زانو روی بواسیرش

/ 22 نظر / 46 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترنم(یادگاری از روزهای جوانی)

یوهو[نیشخند] بازم منم ترنم[بغل] سعید خدایی یه چیزی بگم[چشمک] من اول فکر کردم داری دیوونه خونه رو توصیف می کنی البته دور از جونت هااااااااااااااااااااااااااا[زبان] ای بابا همه ی مراکز اموزشی به نظر من مثل دیوونه خونه می مونه که می خوان به زور تو مخت یه سری اراجیف کنن[عصبانی]

ترنم(یادگاری از روزهای جوانی)

الان تو سالمی دیگه[سوال] روحت که نیست میاد اینجا[چشمک] خودتی دیگه[بغل] خدارو شکر که سالمی وتونستی بعد از 4 سال جون سالم به در ببری[نیشخند][گل]

یه دوست

داستان قوی و پر مغزی بود ولی رفیق فکر نمی کنی با با خودکشی دو تا دوست که هزچقدر هم عزیز نباید کل سیستم دانشگاه رو برد زیر سوال؟ جوری تعبیر کردی که گویی دانشگاه شریف یه تیمارستانه ناحق نیست؟ به هر حال موفق باشی[گل]

کلاغ

سرنوشت چند نفر اینطور بود؟ سوالی بود که بعد از خوندن این متن ژرف معنا به ذهنم رسید. بی اختیار اشک می ریزم به یاد همه محکومین به این سرنوشت شوم و پر از حس نفرتم از اینکه بعضیا چه بی شرمانه به ریش بقیه می خندن! یعنی انسانیتی هم وجود داشته؟ ما آدما کجاییم؟ ازت خیلی ممنونم. خیلی خیلی ممنونم همینطور از دوستی که بهم گفت بهت سر بزنم.

دریا

هرروز در زندان خود پرسه زنان می‌پرسم از زندانیان دیگر هم بند: مانده از امروز تا روز رهایی چند؟

نازنین جوجو

سلام ... خیلی خوشگل بودن... بهت خیلی خیلی تبریک کیگم... دوست داشتی به وبلاگ منم سر بزن... خوشحال می شم اسمتو تو لیست نظر دهنده هام ببینم

بــــــاران

به به مي بينم كه مياي و خبر نميدي... روي منم كه توي طولاني نويسي كم كردي كه.. ذخيره كردم بعدا بخونمش...

دریا

من آمدم که بگويم: سلام بر باران

هاله

اینو الان خوندم[خجالت] شریف که میگن اینه؟ عجب مدرک شرافتمندانه ای[پلک] عجب محیطی شریف پرور!! [گاوچران] همون دانشگا خودمون بهتره[مغرور] مادریه که لنگه نداره[عینک] ___________________________________________________ سعید کوچولو تابستان 83 ؟! ___________________________________________________ یه دونه باشی[بغل]

نیلوفر مردابی

سلام این سومین بار است که این پستتون رو میخونم هیچ کلامی پیدا نمی کنم که بگم ... .