چند گریز کوتاه (2)

من و پیام و بابک و علی و تقی و آرش و مجتبی و صادق ریختیم و عرق‏فروشی رو خراب کردیم. بعدش رفتیم خونه و عرق انداختیم و خوردیم. ولی چون وارد نبودیم، آرش کور شد و بابک شل. حالا همه با هم می‏شینیم و تریاک می‏کشیم!!
""""""""""""""""""""

یه حاکمی بود که وقتی مخالفاش زیاد شدند و علیهش راه‌پیمایی کردند، خودش تو صف اول مخالفا رفت و شعار «مرگ بر حاکم» داد. و چون قرار نبود حاکمی داشته باشند، به عنوان «پیشوا» انتخاب شد! 

""""""""""""""""""""

دیو پلیدی آب رو به روی مردم شهر بسته بود. مردم هم حسابی تو مضیغه بودند. یه پهلوون جوون نیزه و شمشیرش رو برداشت که به جنگ دیو بره. همۀ مردم از پیر و جوون واسه‌ش دعا کردند و اشکشون بدرقه راهش شد. جوون برای جنگ از دروازه شهر خارج شد و دیگه ازش خبری نداریم و هنوزم که هنوزه مشکل کمبود آب داریم!

""""""""""""""""""""

وقتی گرگ به گله زد، چوپان که دروغگو نبود، رفت بالای درخت و فریاد زد: «گرگ! گرگ!». مردمِ ده که عصبانی اومدند و دیدند دو تا گوسفند دریده شده و چوپان راست گفته، با چوب اونقدر زدنش تا بمیره!!!

""""""""""""""""""""

مردبه قدری رو عقیده‏اش پافشاری داشت که می‏خواست هر طور شده همه‏چیز رو مطابق عقیده‌ش تغییربده. حتی حاضر بود جون خودش رو هم فدا کنه. وقتی با مخالفت کسی روبه‏رو شد که مانع کارشبود، با خودش گفت: «جونِ اون از جونِ من که عزیزتر نیست.»!!!

""""""""""""""""""""

گرگ‌ها که دیگه از دریدن خسته شده بودند، تصمیم گرفتند دیگه حیوونی رو نخورند. از اون روز به بعد گیاه‏خوار شدند و علف خوردند. گوسفندها هم شادی کردند و دیگهبا خیال راحت می‏رفتند چرا. تا این که جمعیت گوسفندا زیاد و زیادتر شد و مخصوصا اون سالی که بارون نیومد، به گرگا اعتراض کردند که چرا علفای کنار رودخونه رو می‏چرند. جمع شدند و به گرگا حمله کردند و چنان وحشتی به دلشون انداختند کهحالا دیگه اگه بچه‏گوسفندی، بزغالهای حوصله‏اش سر می‏ره، برای بازی هم که شده به گله‏ی گرگا می‏زنه، وگرگا تا از دور گوسفندی رو می‏بینند فرار می کنند و فریاد می زنند: «گوسفند! گوسفند!» !!! 

""""""""""""""""""""

بارِ آخری که آقا ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌منصور رو دیدم، دندون‌درد شدیدی داشت. بعد از اون، یکی-دو بار خانومش اومد درِ خونه‌مون و قرص دندون‌درد گرفت. چند وقتی ندیدمش و اهل محل می‌گفتند که کمونیست شده و یه سبیل پت و پهن هم گذاشته. از همونا که ماکسیم گورکی داشت. تا بالاخره عیدی که خونه‌شون رفتیم و دو ساعتی اختلاط کردیم، تازه فهمیدم دوتا دندون جلوییش رو کشیده و چون پول نداشته دندون بذاره، سبیلش رو بلند کرده و شده کمونیست! 

""""""""""""""""""""

یه چوپان بود که به دروغ رفت بالای درخت و داد زد: «گرگ! گرگ!». مردم دِه که اومدند و دیدند چوپان دروغ گفته و گوسفندا سالمند، خوشحال شدند و اون رو روی دوششون گرفتند و بردند ده و کردنش کدخدا !! 

""""""""""""""""""""

کلاغای جنگل سرتاپا سیاه بودند. کلاغ سفیدی راهش رو گم کرد و به اون جنگل رسید. همه فکر کردند که خرابه!!

""""""""""""""""""""

مرد بزرگ کنار مجسمۀ وسط پارک نشسته بود و نگاه می‏کرد. چند تا جوونک که هنوز پشت لبشون هم درست سبز نشده بود با انگشت مورچه های پارک رو له می کردند. بعضی از مورچه‏ها چسبیده بودند زمین و دست‏وپا می‏زدند. بعضی دیگه هم مثلاین که کمرشون شکسته باشه، سر و دست و بدنشون تند تند می جنبید و بعد آهستهتر می‏شد و بعدبی‏حرکت می‏موندند؛ سرِ بعضی از مورچه ها رو هم با ذرهبین و نور خورشید می‌ترکوندند. و مرد بزرگ کنار مجسمه نگاهمی‏کرد. اون که نمی‏تونست همه‏ی مورچه‏های دنیا رو نجات بده!!!

""""""""""""""""""""

این چیزا هیچ ربطی به من نداره!

کی گفته اینا ترتیب زمانی داره؟!!

اگه کتاب "مزرعه حیوانات" از جورج اورول رو نخوندید، حتما بخونید. ضرر کردین با من!

دوست جونای خوبم، از حضور پاک و خالص تک تکتون ممنون

تشکر مخصوص: من انقده سیب ترش و آلبالوی نمک زده و قهوه ترک و توت فرنگی و گندم طلایی و بارون و مداد آبی و آدم برفی و فرشتۀ امداد... رو دوست دارم!

تا یه هفته بازم درگیر دنیای آدم بزرگام. دلم تنگ میشه. زیادِ زیاد.

بابت همه اتفاقای بد این ده روزه همگی متأثر و متأسف شدیم. الهی که دیگه شاهد وحشی گری نباشیم.

الهی همیشه شاد باشید و در آرامش

د د *

/ 206 نظر / 41 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دریا

گوش کن،جاده صدا میزند،از دور قدم های تو را ..... چشم تو زینت تاریکی نیست.... پلک هارا بتکان ، کفش به پا کن و بیا..... بیا تا جایی که، پر ماه به انگشت تو هشدار دهد... و زمان روی کلوخی بنشیند با تو ... و مزامیر شب اندام تو را، مثل یک قطعه ی آوار به خود جذب کنند.... پارسایی ست در ان جا که تو را خواهد گفت: بهترین چیز، رسیدن به نگاهیست، که از حادثه ی عشق تر است

دریا

باور نمی کنی از باران بپرس لحظه هایم را آنقَدُر حرمت دارم که پروانه، شعرِ شامگاهِ شمع‌اش را از سلامِ صبحم می‌سراید چطور باور می‌کنی پای پریروز پروانه، پرسه‌ای زده باشم که مرداب، گلویی از آن تر نمی کند خیالت خوش تا بوی علف و عشق به پیراهنم پیداست همواره و هنوز همان روستائیم تو باور نمی کنی از باران بپرس

پ

سلام سعید کوچولو خوب هستی؟ هیچی امدم عید رو تبریک بگم همین روزت هم مبارک .... [گل]

رها

_____& __________^^^^^^^^^ _____&&& &&&___ ^^من آپم^^^^^^^^^ ____&&&&&&___^^^^^^^^^^^^^^^^^^ ___&&&*&&**__^^^^^^^ ^^بدو بیا^^^^^^^ ______**&&**__^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^ _______**&&**__^^ ^^^^^^^^^^^^^^^^^ ________**&&**____^^^منتظرما!!^^^^^^^^ _______ __$$&$$$_______________$&$$$ ______$$&&1111$$$&&_________ &&1111$$&& ___$$&&111111111$$$&&____&&1111111111$$&& ___$&1111111111111$$&&__&&111111111111$$$& __$&1111111111111111$$&&111111111111111$$$& __$&111111111$$$$1111$$1111$$$$111111111$$$& _$$11111111$$$$$$$$$1111$$$$$$$$$1111111$$$& _$$11111111$$$$$$$$$$1$$$$$$$$$$$11111111$$& _$$11111111$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$111111111$& __$111111111$$$$$___*****__$$$$$111111111$$& __$&1111111111$$$$$$$$$$$$$$$$11111111111$& ___$111111111111$$$$$$$$$$$$111111111111$&amp

ترنم(یادگاری از روزهای جوانی)

بازم روزت مبارک[قلب] هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا[هورا] پس کجایی[سوال] چرا نیستی[تعجب] ینی هستی هااااااااااااااااااااا ولی........[چشمک]

ترنم(یادگاری از روزهای جوانی)

110 الو آقای 110[بغل] سلام منم ترنم[نیشخند] آقای 110 دوستم فکر کنم گم شده[تعجب] اسمش چیه؟ سعید کوچولوی آسمونی[قلب] آخرین بار اومد پیشم بعدشم من اومدم پیشش[سوال] دیگه نیست[اوه] اسکش؟ اسکش این شلکیه[پلک] شماره؟ فکر کنم فقط شماره ی خودش تو جیبشه[نیشخند] لفن پیداش کنید باشه؟؟؟ میسی[بغل]

مجیدشر

سلام سعید حالت خوبه؟ داستانهای قشنگی بود مرسی. همشون کلی حرف برای گفتن داشتند. راستی من دو سال پیش مزرعه حیوانات را خوندم. دقیقا با انقلاب ما انطباق داره. نه خداییش این شعر را که خوندم فهمیدم یکطرفه نمیگی. مرسی

خوشگل عاشق

_________***__*_**** ___________ ____________**__**_____* __________ ___________***_*__*_____* _________ __________****_____**___****** ____ _________*****______**_*______** __ ________*****_______**________*_** ________*****_______*_______* _____ ________******_____*_______* ______ _________******____*______* _______ __________********_______* ________ __***_________**______** __________ *******__________** _______________ _*******_________* ________________ __******_________*_* ______________ ____**___*_______** _______________ ___________*_____*__* _____________ _______****_*___* _________________ _____******__*_** _________________ ____*******___** __________________ ____*****______* __________________ ____**_________* __________________ _____*_________* __________________ _____________*_* __________________ ______________** __________________ سلام اپم عزیز بیا تا داغه

مداد های آبی

سلام سعید عزیز تشکر از کامنت خوب و لطف بی شایبه ات مثل همیشه. در مورد اون مطلب اسم و معرفی ات خواستم بگم اشتباه شده.در جواب یکی از دوستان که پرسیده بود چرا خودت را معرفی نکردی نوشته بودی آقای حسین ....دانشجو دکترا....و... من فکر کرده بودم مشخصات خودت را براش نوشتی. بخاطر همین توی کامنتم نوشتم که خوشوقتم از زیارت شما با این مشخصات و تو تعجب کرده بودی منظورم چیه؟ الان مجدد سر زدم به کامنتها و دیدم تو اسم و مشخصات اون نظر دهنده رو نوشته بودی نه خودت رو. خواستم بگم اشتباه .... ببخشید که توضیح دادنم برات مثنوی هفتاد .... موفق باشی و همینطور مهربان که هستی[گل]