آخرین پست(خداحافظی) - کاش هرگز بزرگ نمی شدم

نقاش خوبی شده‌ام.

گنجشک‌های رنگ‌شده، قناری‌های آسمان عشقش می‌شوند و گوره‌خرهای آفریقایی با لباس مبدّل خر بهلول‌وار.

دوباره آپارتایت سیاهم می‌کند. تا ضجّه بزنم زیر شلاق، زیر فئودال، زیر بورژوا، زیر فکرت‌های امپریالیسم. مثل برادرانم در آفریقا. در آمریکای جنوبی. تا شاید دسیسه‌ای دینی،  بلال‌وار نجاتم بدهد.

و حماقت می‌کنم به شریعت؛ به دین. تا افسار بتی تازه گلویم را به چنبره بنشیند.

 

فریاد!

دارم خفه می‌شوم. خدایتان تنگ است. پوزه‌ام را می‌جود. این لباس ملکوتی به تنم زار می‌زند. در پاساژها به دنبال جنس اورجینال و اصل می‌گردم.

خدایم را سامری نمی‌خواهم. نه. گوساله، نه! آنرا برایم بساز. پست‌مدرن تر. نه چیزی شبیه امام‌زاده‌های شهرمان تا قلک تخلیه‌جیب حماقت‌های هم‌کیشانم باشد.

خدایم باید بی‌رنگ باشد. بی‌رنگ‌تر. اصلا نادیدنی. همانند رگهایی که زیر پوستم خالکوبی شده‌اند.

دارم خفه می‌شوم. بیچاره ذهن که هر روز باید لجن افکار را از پالت مغز تی بزند و بعد صندلی‌های خالی که جای اسطوره‌هایی است که ایستاده می‌میرند.

و میزی که رویش بسته‌ای از عشق لایت. با پک‌هایی که لب را می‌سوزاند. و شعار خودتان قضاوت کنید. 

این‌روزها فقط با واژه‌ها می‌گردم. کافه را شب می‌کنم. که خورشید به پوستم تجاوز نکند. تا باکره شبانه بمانم.

بس کنید احمق‌ها. من نمی‌خواهم اسطوره باشم.

این روزها آنقدر به اسطوره‌ها می‌بالیم که مرگ آنها هم افتخارمان شده.

شیلیایی‌ها می‌میرید؟ به جهنم. در عوض چگوارا دارید. اورشلیم زنانتان خائنان هرزه‌ای شده‌اند؟ فدای سر مسیح مصلوبتان. آریایی‌ها به دریوزگی سوخت افتاده‌اید؟ ناز شست فلانی و ویساری.

نمی‌دانم چرا تناسخم فقط به مرگ می‌رسد. در جل‌جتا به صلیب می‌کشندم و بعد تا نفس می‌زنم،‌ در گرانادا به حکم تیربارانم می‌نشانند، چرا که پالتویم شبیه لورکاست. و سینه‌ام قبله گلوله‌هایشان می‌شود. چرا که مهر روی پیشانیم کمرنگ شده.

در ایدئولوژی، نبود را بر بود ترجیح می‌دهم!! از مقدّسِ "بود" و "بودا" می‌ترسم. که باید تنها بمانم و در تذلیل، تجرد پیشه کنم تا شاید مجسمه‌ام نماد میدان بزرگ بمبئی شود و زنی آبستن از هزار مرد از زیر آن عبور کند و فاحشه‌ای سیکائی از نهر کنارش آب بنوشد.

قرص‌های آنتی‌سکس‌ام را می‌خورم تا هیأت‌دیسکوهای پایتخت هرزه‌ام نکند. و خواهران دینی بزک کرده‌ای که شمع در دست، شام غریبان حسین را به برادران دینیشان اس.ام.اس می‌کنند. و بعد همین خواهرها هستند که به کشورهای عرب‌نشین حاشیه خلیج، عربستان و عمان و امارات صادر می‌شوند. چرا که نام این خلیج باید برای همیشه فارس بماند.

های سید علی! من از نژاد تو نیستم. من هم‌نژاد هیچکس نیستم. نه هیتلر!! من فاشیست نیستم. نازی مرا به یاد گربه نازم می‌اندازد. و اکنون دارم در اثناعشر این گربه، این خاک هضم می‌شوم. و بزاقش که غسلم می‌دهد.

اصلا یعنی چه؟ اینجا یک تراژدی زاده می‌شود و "ابَرانسان" من در "غروب بتان" دفن می‌شود و "سپیده‌دمان" فقط در شهادت رنگ می‌گیرد.

دستانم را در آغوش می‌بندند و بر یکی از این خسته‌خانه‌ها می‌فروشندم. چرا که در پایان اشتعال نیچه‌گی‌ام به سر می‌برم. و انگشتی که در دماغ استکبار فرو میرود. و بعد این منم که باید مسخ شوم تا شهید بمیرم. مادرم در مرگم سیر می‌گرید و یک گنجشک رنگی به آسمان هدیه می‌دهد.

من پیشاپیش مرده‌ام. این بوی کافور است نه عطر نایس. لباس دامادی من کفن است نه کت و شلوار گِراد.

نطفه فرزندم هرای می‌زند که مادرش کدام این عروسان دیروز و عروسکان دیشب بوده و من می‌گویم تو فرزند من نیستی؛ از دی.اِن.اِی من نیستی. من از هیچ زنی پک نزده‌ام. فحش من در ادبیات فوکو هم تحلیل نمی‌شود. هایدگر هم نمی‌تواند زمانم را تأویل کند.

زمان...

نگرانی‌هایم عود می‌کند. به یاد کودکی‌ام می‌افتم. وای چه نقاش خوبی بودم.

نقاشی‌هایم... به سراغشان می‌روم. همگی بزرگ شده‌اند.

آسمان مرده. قناری‌ها گوره‌خروار راه‌راه‌اند. بهلول خر شده. آفریقا شبیه گنجشکی می‌پرد. و نقاشی‌هایم یکی‌یکی...

ای‌کاش هرگز مدادرنگی‌هایم را گم نکرده بودم... ای‌کاش هرگز بزرگ نمی‌شدم... هرگز سیاه... هرگز...

 

********************

انگار چاره ای نیست جز اینکه این باغچه کوچولو رو با همه گلا و خاطره های نازش بذارم و برم.

برم یه جا که...

یه عالمه حرف تو دلم هست که نمی تونم حتی رو زبون بیارمش.

دوست جونای خوبم، واسه همه لحظه های خوبی که با هم داشتیم....

خدا می دونه که...

دلم همه ش...

تک تکتون رو...

اگه بد بودم...

بغضم...

همیشه....

و...

...

جدا شدن خیلی سخته. اونم از کسایی که دوسشون داری.

پس بدون خداحافظی خداحافظی می کنم!

شاید یه روز، یه جا...

الهی همیشه همیشه همیشه تنتون سلامت باشه و دلتون شاد و روحتون آروم و لبتون خندون.

د د *

/ 434 نظر / 217 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sk2

باورم نمیشه این همه روز گذشت، این همه دنبالت گشتیم

sk2

بیایم یه کمپین راه بندازیم به اسم "در جست و جوی سعید کوچولو" چشمون به آشمون خشک شد

سارا

از اون روزای لعنتی که یهویی دیگه جواب زنگ و اس ام اسامونو ندادی...از همون مرداد یا شهریور...من داغون بودم.فکر کردم باز رفتی تو لاک خودت اما الان؟سه سال که کجایی؟

مهدی شریفی

سلام خوشحال میشم به وبلاگم ی سر بزنی اگر هم دیدی به من ی نظر بدی دیگه نور علی نور ممنون 1sardargom.blogfa.com

دریا

منتظرتم... میای مگه نه؟

دریا

داره عید میشه مثلا سعیدٰ یعنی حتی اینجارو یادت نمیاد؟ کامنتا بازه حتی اگه از بخش مدیریت هم نتونی از خود وبلاگ میتونی بخونیشون یعنی انقدر بیزاری؟ که حتی یه کامنت نذاری به همه امون بگی هستی بگی ... ولی من خیال میکنم مثلا برات مهمه پس مینویسم خــــــــــــــــــــوبم اما تو باور مکن

sk2

دو شب پیش خواب دیدم اینجا رو آپ کردی این روزا زیاد یادت میکنم کجایی کجایی کجایی

sk2

میدونی که آدم نسبت به اونی که اهلیش کرده مسئوله؟ منم میدونم تو از همه بیشتر میدونی عید 90 آخرین باری بود که صداتو شنیدم، که قلبم اومد توو حلقه م وقتی شمارتو بعد چند ماه دیدم یعنی میشه دوباره اونقدر همه ی ذرات بدنم به هیجان برسه؟ به شادی؟ منتظرم عیدت مبارک

:)

سعید.. نمی دونم چرا این وقت صبح یادت افتادم و وقتی بیشتر فکر کردم یادم افتاد یه وبلاگ داشتی و اومدم اینجا. همین جوری. فقط برای این که ببینم در چه حالی. ولی اینجا خیلی وقته آپ نشده...

حمیده

و من هنوز هم از خوندن آخرین پستتون دل نمیکنم