pic 1

pic 2

pic 3

pic 4

____________________
نوشته‌های جدید

آخرین پست(خداحافظی) - کاش هرگز بزرگ نمی شدم

(یه کم دل درد (اسهال فکری

دیوونه بازی و عشق

... هنوز هم می توان

بهترین کلام

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

یه پست کاملا وبلاگی!

دانشگاه صنعتی شریف

چند گریز کوتاه (2)

بی گناه چرا؟!!!

____________________
همه نوشته‌ها‌

اولین صفحه

مهر ۸۸

شهریور ۸۸

امرداد ۸۸

تیر ۸۸

خرداد ۸۸

اردیبهشت ۸۸

فروردین ۸۸

اسفند ۸٧

____________________
شلم شوربا ها

آی هوار(۱٢)

شعر دلتنگی(۱۱)

خودمونیا(۸)

تلنگر(٦)

شعر و وعر(۳)

____________________
دوست جونای خوبم

سارا خانوم بارونی نازمل داداشی

پرستار کوچولو سالی-فرشته ناز

دودا و گیسا (داداش عزیزم). د

عطر قهوه (محشره به خدا).د

ترنم خیلی خیلی مهربونم

هاله جون آنجل عزیزم

ساغر جونی با معرفت

گندم (به رنگ طلا). د

هور مهر عزیز دردونه

طعم زندگی- آرام جون

خلاف جهت عقربه ها

نوک طلای کم پیدا

یک نفر یک احمق

شاید آخرین حوا

خوشگل عاشق

آسمان باران خدا

خانم مدیر عزیز

در پی انسانیت

زندگانی شریف

قطره های آبی

ماه و ایزد و یار

وبلاگ گرافیک

گل و گلدونه

ژاکوی نازنین

ستاره بارون

نیلوفر مردابی

مدادهای آبی

ماهی خانوم

خانم کوچولو

دختر پرتقالی

نیلوفر مردابی

نیلوفر کبود

گل تی-تی

نیلوفر آبی

سمیر عزیز

دختر بارانی

زهر زندگی

یاسمن بهار

کلک شید

در امتداد

نگاه دیگر

تلخنده

شانس

سیندرلا

بی وفا

لافکادیو

نازبانو

آنالی

ماندانا

مرجان

لیدی

شیدا

نیروانا

کیمیا

سحر

شیراز

پری

الهه

تینا

رها

نیاز

باران عزیز

____________________
مخلص شما

سعید کوچولو

____________________
موزیک

RSS 2.0

 


 
pic 5
pic 6
pic 7
pic 6-7
 
 

آخرین پست(خداحافظی) - کاش هرگز بزرگ نمی شدم

نقاش خوبی شده‌ام.

گنجشک‌های رنگ‌شده، قناری‌های آسمان عشقش می‌شوند و گوره‌خرهای آفریقایی با لباس مبدّل خر بهلول‌وار.

دوباره آپارتایت سیاهم می‌کند. تا ضجّه بزنم زیر شلاق، زیر فئودال، زیر بورژوا، زیر فکرت‌های امپریالیسم. مثل برادرانم در آفریقا. در آمریکای جنوبی. تا شاید دسیسه‌ای دینی،  بلال‌وار نجاتم بدهد.

و حماقت می‌کنم به شریعت؛ به دین. تا افسار بتی تازه گلویم را به چنبره بنشیند.

 

فریاد!

دارم خفه می‌شوم. خدایتان تنگ است. پوزه‌ام را می‌جود. این لباس ملکوتی به تنم زار می‌زند. در پاساژها به دنبال جنس اورجینال و اصل می‌گردم.

خدایم را سامری نمی‌خواهم. نه. گوساله، نه! آنرا برایم بساز. پست‌مدرن تر. نه چیزی شبیه امام‌زاده‌های شهرمان تا قلک تخلیه‌جیب حماقت‌های هم‌کیشانم باشد.

خدایم باید بی‌رنگ باشد. بی‌رنگ‌تر. اصلا نادیدنی. همانند رگهایی که زیر پوستم خالکوبی شده‌اند.

دارم خفه می‌شوم. بیچاره ذهن که هر روز باید لجن افکار را از پالت مغز تی بزند و بعد صندلی‌های خالی که جای اسطوره‌هایی است که ایستاده می‌میرند.

و میزی که رویش بسته‌ای از عشق لایت. با پک‌هایی که لب را می‌سوزاند. و شعار خودتان قضاوت کنید. 

این‌روزها فقط با واژه‌ها می‌گردم. کافه را شب می‌کنم. که خورشید به پوستم تجاوز نکند. تا باکره شبانه بمانم.

بس کنید احمق‌ها. من نمی‌خواهم اسطوره باشم.

این روزها آنقدر به اسطوره‌ها می‌بالیم که مرگ آنها هم افتخارمان شده.

شیلیایی‌ها می‌میرید؟ به جهنم. در عوض چگوارا دارید. اورشلیم زنانتان خائنان هرزه‌ای شده‌اند؟ فدای سر مسیح مصلوبتان. آریایی‌ها به دریوزگی سوخت افتاده‌اید؟ ناز شست فلانی و ویساری.

نمی‌دانم چرا تناسخم فقط به مرگ می‌رسد. در جل‌جتا به صلیب می‌کشندم و بعد تا نفس می‌زنم،‌ در گرانادا به حکم تیربارانم می‌نشانند، چرا که پالتویم شبیه لورکاست. و سینه‌ام قبله گلوله‌هایشان می‌شود. چرا که مهر روی پیشانیم کمرنگ شده.

در ایدئولوژی، نبود را بر بود ترجیح می‌دهم!! از مقدّسِ "بود" و "بودا" می‌ترسم. که باید تنها بمانم و در تذلیل، تجرد پیشه کنم تا شاید مجسمه‌ام نماد میدان بزرگ بمبئی شود و زنی آبستن از هزار مرد از زیر آن عبور کند و فاحشه‌ای سیکائی از نهر کنارش آب بنوشد.

قرص‌های آنتی‌سکس‌ام را می‌خورم تا هیأت‌دیسکوهای پایتخت هرزه‌ام نکند. و خواهران دینی بزک کرده‌ای که شمع در دست، شام غریبان حسین را به برادران دینیشان اس.ام.اس می‌کنند. و بعد همین خواهرها هستند که به کشورهای عرب‌نشین حاشیه خلیج، عربستان و عمان و امارات صادر می‌شوند. چرا که نام این خلیج باید برای همیشه فارس بماند.

های سید علی! من از نژاد تو نیستم. من هم‌نژاد هیچکس نیستم. نه هیتلر!! من فاشیست نیستم. نازی مرا به یاد گربه نازم می‌اندازد. و اکنون دارم در اثناعشر این گربه، این خاک هضم می‌شوم. و بزاقش که غسلم می‌دهد.

اصلا یعنی چه؟ اینجا یک تراژدی زاده می‌شود و "ابَرانسان" من در "غروب بتان" دفن می‌شود و "سپیده‌دمان" فقط در شهادت رنگ می‌گیرد.

دستانم را در آغوش می‌بندند و بر یکی از این خسته‌خانه‌ها می‌فروشندم. چرا که در پایان اشتعال نیچه‌گی‌ام به سر می‌برم. و انگشتی که در دماغ استکبار فرو میرود. و بعد این منم که باید مسخ شوم تا شهید بمیرم. مادرم در مرگم سیر می‌گرید و یک گنجشک رنگی به آسمان هدیه می‌دهد.

من پیشاپیش مرده‌ام. این بوی کافور است نه عطر نایس. لباس دامادی من کفن است نه کت و شلوار گِراد.

نطفه فرزندم هرای می‌زند که مادرش کدام این عروسان دیروز و عروسکان دیشب بوده و من می‌گویم تو فرزند من نیستی؛ از دی.اِن.اِی من نیستی. من از هیچ زنی پک نزده‌ام. فحش من در ادبیات فوکو هم تحلیل نمی‌شود. هایدگر هم نمی‌تواند زمانم را تأویل کند.

زمان...

نگرانی‌هایم عود می‌کند. به یاد کودکی‌ام می‌افتم. وای چه نقاش خوبی بودم.

نقاشی‌هایم... به سراغشان می‌روم. همگی بزرگ شده‌اند.

آسمان مرده. قناری‌ها گوره‌خروار راه‌راه‌اند. بهلول خر شده. آفریقا شبیه گنجشکی می‌پرد. و نقاشی‌هایم یکی‌یکی...

ای‌کاش هرگز مدادرنگی‌هایم را گم نکرده بودم... ای‌کاش هرگز بزرگ نمی‌شدم... هرگز سیاه... هرگز...

 

********************

انگار چاره ای نیست جز اینکه این باغچه کوچولو رو با همه گلا و خاطره های نازش بذارم و برم.

برم یه جا که...

یه عالمه حرف تو دلم هست که نمی تونم حتی رو زبون بیارمش.

دوست جونای خوبم، واسه همه لحظه های خوبی که با هم داشتیم....

خدا می دونه که...

دلم همه ش...

تک تکتون رو...

اگه بد بودم...

بغضم...

همیشه....

و...

...

جدا شدن خیلی سخته. اونم از کسایی که دوسشون داری.

پس بدون خداحافظی خداحافظی می کنم!

شاید یه روز، یه جا...

الهی همیشه همیشه همیشه تنتون سلامت باشه و دلتون شاد و روحتون آروم و لبتون خندون.

د د *

 
 

(یه کم دل درد (اسهال فکری

میگن از هر دست که بدی، با همون دست پس می‌گیری. ما که با هر دستی دادیم، یا از پسِ سر پس گرفتیم، یا از پس و پشت و ماتحت.

یکی به منم میگه این روزا نمک یددار سیری چنده؟

آخه لقمان جون، فدات شم تو بهم گفتی دو چیزو فراموش کنم، منم که گفتم به روی چشم. ولی خدا وکیلی اون وقتا هم معادله عسل و دست و دندون و نمک و نمکدون و شترق، دلتاش منفی بود، یا هنوز خورشید به دور زمین می‌گشت؟!

بی خیال پرتقال فروش. دل پرتقالا اونقده خون بود که همه پرتقال فروشا سی-دی میفروشن و عرق و ورق و زرورق.

راستی قربونت برم تو که تونستی از بی ادبا ادب بیاموزی، بگو چی کار میشه کرد وقتی مؤدبا میگن ادب مرد چیه؟ نون، تو دولت اوست. باورت نمیشه؟! آقا محمود، دکتر جون یه تُک پا میای به این حکیم باشی ما بگی؟ بگی؟ بگی؟!

راستی از کاکوی شیرازی ما خبر داری؟

کجایی خواجه؟ تو که یه روز به یه خال هندی خیرات می‌کردی سمرقند و بخارا رو، کجایی ببینی نوههای خلفت به پوست خیار می‌فروشند همه چیزو، حتی انارای سارا رو. کجایی قلندر که ببینی برگ برگ تحفۀ سبز لسان غیبت شده تفأل سرخ هر سالک که:

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید

هر نفس ناکسی از سوی کسی می‌آید

زده ام فالی و گفتی که نکن ناله ز دل

که به شلاق چه فریادرسی می‌آید

هوس چهچهۀ بلبل مستان که کند

از سماوات برایش قفسی می‌آید

بال یک باز شکاری چو شکست از سر جهل

پی ِ صیدش که ز هرسو مگسی می‌آید

از بهایم چه توقع که ز نشخوار علف

هر گلی در نظرش خار و خسی می‌آید

چی بگم که از راست و چپ ملولم و ایرانم آرزوست...

آره صائب جون

پیش از این بر رفتگان افسوس می خوردند خلق

                                      می خورند افسوس در ایام ما بر زندگان

راستش چند روز پیش که لابه لای بوستان و گلستان چرخ می‌زدم، به میدون نوبنیاد که رسیدم یهو دلم خیلی هواشو کرد. یه چیز بهت میگم شیخ بزرگوار. ولی صداشو در نیاریا.

چه نیکی ها که در دجله فرو رفت

ولی عقرب در آمد از بیابان

ز بستان و گلستانت چه مانده ست

به جز نامی به کوچه یا خیابان

نمی‌دونم اون موقه ها که در هر نفسی دو نعمت موجود بود و بر هر نعمت شکری واجب، نفس شما هم سهمیه بندی بود؟ شما هم چارپاهاتون رو دوگانه سوز می‌کردین؟ اون وقتا هم وقتی که درِ مترو باز می‌شد، اخلاق کریمه و فضیله همینطور فوران می‌کرد؟

اون موقه ها شما هم عدالت رو با ترازو می‌کشیدین؟ شما هم زیر میزان می‌نوشتین بخور تا خورده نشی؟ اصلا تا حالا گوشت آدم خوردی شیخ اجل؟ با 16 تومن چند تا آبگوشت میخوردین؟ آبِ گوشت چطور؟ آب خنک هم می‌خوردین؟ آب خنک شما هم همین قدر خنک بود؟!

اون وقتا هم رفیق به شرط چاقو بود، از پشت؟ شما هم قلب رو با زنجیر آویزون سینه تون می‌کردین؟ با مارک نایک. عطاریای شما هم ادکلن می‌فروختن؟ فراری، هوگو، جوپ. انسانیت شما هم با الکل ادکلناتون می‌پرید؟

الکل! زکریا کجایی ببینی که شاگرد زرنگات تو لابراتواراشون اکسیر زندگی می‌سازن. سُوتی 8 تومن. مولانا، راستوشو بگو. تو هم همینطور سیر آفاق و انفس می‌کردی. نکنه شمس...

تو چی میزدی عطار که اونجاها می‌پریدی؟ بیا پایین و دستخوش بگو که هفت شهر عشقت رو دادن به انبوه سازا. بیا ببین چه برجایی توش ساختن. از پنجره هاش قلب میریزه کف پیاده رو. نترس. زباله ها رو تفکیک می‌کنن. همه قلبای شکسته رو بازیافت می‌کنن. حال داری یه کم با هم ساسی مانکن گوش کنیم و تو خیابونای پر چاله چوله عشق کنیم...

********************

دوست جونای خوبم ببخشید اگه مغزپیچه گرفتم و هذیون میگم. این چند روزه هی روهم، روهم هله هوله خوردم. چند تا موضوع پیش اومد که نه میشد ننویسم، نه میشد بنویسم!

خب نتیجه نوشتن و ننوشتن که شاهنامه فردوسی نمیشه که! همین میشه دیگه

اینجا رو دوست دارم. و شما ها رو.

ببخشید اگه کم میام. آخه...

د د *

 

 

 
 

دیوونه بازی و عشق

...

...

اون روزا که داشتیم ازدواج می کردیم همه ش می گفت:

سعید من عاشق این دیوونه بازیاتم!

...

...

...

روزایی هم که داشتیم از هم جدا می شدیم مدام می گفت:

سعید حالم از دیوونه بازیات به هم می خوره!!

...

...

...

دیروز بعد از ... سال زنگ زده بود و با چشای بارونی گفت:

سعید من تازه دارم ارزش اون دیوونه بازیاتو می دونم. دلم واسه لحظه لحظه ش پر می کشه!!! هنوزم پایۀ دیوونه بازی هستی؟!!!!

 ...

پی نوشت ها (مربوط و نامربوط)

آدما معمولا عاشق خودشونند و عشق زمینی یه چیزیه تو مایه های برون فکنی ناخودآگاه تصویر ایده آل ذهنی شخص بر جسم خارجی. البته معمولا!

حالا من گفتم دیوونه بازی! یه وقت فکر نکنی داداش کوچولوت الان از کافی نت یه تیمارستان داره آپ می کنه ها! نه به خدا! شناسنامه کوچولوها اصلا برگ دوم نداره تا بخواد با نگین عشقای زمینی مرصّع بشه!

میلاد کوچولوی نازنین(اگه یادتون باشه) تپل و مپل، شاد و خندون، کفش و لباسای نو و خوشگلش رو می پوشه و پیش به سوی مدرسه و ... با یه غم بزرگ (خیلی بزرگ)، توی سینه ش.

حال محمد هم خیلی بهتره. آرماتور بندی فکش رو باز کردند. دیگه لازم نیست واسه غذا خوردن از نی و شیشه شیر استفاده کنه!

هفته پیش دوتا رگای قلب یه عزیزی رو عمل کردند و خدا رو شکر که الان بهتره. الهی دیگه رگاش مسدود نشه! آخه دیگه کسی 14 میلیون بهش قرض نمی ده که...

به قول یه کوچولوی بزرگ: برای آنان که پرواز را نمیدانند، هرقدر که بیشتر اوج بگیری کوچک تر به نظر میرسی.

... با همه مردم شهر/ زیر باران باید رفت. دوست را/ زیر باران باید دید. عشق را/ زیر باران باید جست...

د د *

 
 

... هنوز هم می توان

میتوان خندید یک بار دگر بر این جهان

بر سیاهیّ و پلیدی، همهمه، هرچه درآن

 میتوان فارغ شد از هرچه بدیّ و تیرگیست

آنچه در دل آید و آنچه نیاید بر زبان

 میتوان دریای آرامش شد و لبخند زد

بر هیاهوی جهان، بر هستی و کون و مکان

 میتوان لبخند زد بر نارفیقیهای دوست

میتوان خندید بر جور و جفای دشمنان

میتوان از عشق مرهم روی زخم کهنه ساخت

کارد هم حتی اگر رفته درون استخوان

 میتوان لبخند پاسخداد بر مکر و فریب

بر خیانت، بر دروغ و حقّۀ نامردمان

میتوان خنجر نزَد بر پشتِ کس، از روی کین

میتوان با عشقِ خود بگرفت دست دیگران

 میتوان تخم محبت کاشت در قلب همه

در محبت باشد اکسیرِ دلِ پیر و جوان

 میتوان قلب فقیری را به دستی شاد کرد

تا که با شادیّ او حاصل شود آرام جان

 می‌‌توان دامن نیالود و نشد هرگز اسیر

در چنین گنداب و گردابی که وا مانده دهان

می‌‌توان دنیای خود را شست از هرچه لجن

می‌‌توان رو سوی ِ دریا کرد چون آب روان

میتوان با بالِ نیکی پرکشید و شد ملک

میتوان خندید بر ریش همه اهریمنان

می‌‌توان چون کودکان پاک و مصفا بود و شاد

می‌‌توان آزاد بود و بی‌‌مکان و بی‌‌زمان

می‌‌توان دل را از عشق دیگران لبریز کرد

می‌‌توان یکرنگ بود و بی ریا، چون کودکان

می‌‌توان خندید چون یک کودک معصوم و پاک

می‌‌توان یک پنجره وا کرد سوی آسمان

 

*****************************

بعد از یک ماه و ... بازم سلااااااااااااااااااااام

سلام به تک تک دوست جونای نازنین. یه سلاااااااااااام با بوی گل مریم.

اوه اوه! ببین چه اخمی کرده! نزن که آخه... دردم می گیره خب!

این چند وقته؟!

جای بدی نبودم به خدا. حالا اینکه کجا داشتم سیر آفاق و انفس می کردم، خودمم درست یادم نمی یاد دیروز ناهار چی خوردم! وای ناهار! اونم تو ماه مبارک؟!

ولی راستِ راستش شرایط نت نداشتم. چه از نظر تکنولوژیکی و فیزیکی، چه از نظر شیمیایی! جغرافیایی، فلسفی، منطقی... روحی و روانی! یعنی راستیتش می خواستم دیگه بابای کنم. به هزار و یه دلیل. که هزار و یکمیش ضیق وقته. مثل ضیق همون هزار تای دیگه!

ولی هرکاری کردم، شیطون(البته نه اون شیطون بده ها!) از جلدم در نیومد که نیومد و همچنان مصمم و استوار، سوار بر خر همون شیطون خوبه، پشت به همۀ دنیا و مافیها! رو به سوی دنیای کوچولوی خودم، چهار نعل به پیش. تا کی باشه که کارت سوخت این زبون بسته تموم بشه.

خلاصه که اونقده این باغچه و گلای نازنین رو دوست دارم که تونستم توی پیکار با زمان و مکان با شعار "من نیستم، پس هستم (همون فناء فی الله آقا منصور!)" فائق بشم و بازم سلاااااااام...

خوشحالم که هستم. که هستید. بیشتر از هر دفعه. به خدا درووخ نمیگم. دیگه تا اطلاع ثانوی از غیبت صغری و کبری و ملیحه و فاطی و المیرا خبری نیست. اومدم که دیگه نرم.

وای چه مصیبتی. نه؟!!! ولی دیگه کاریش نمیشه کرد. آب از آب گذشته. ولی همه آبها ویروس کشی و باکتری زدایی شده! ویندوز و مودم و ... ردیف. آنفولانزا بی آنفولانزا...

امروز تولد سارا جون جونی نازمل منه که الهی صد سال دیگه شاد زندگی کنه. سارا خیلی دوست دارمت. خیلی خیلی.

خلاصه تر اینکه همون رفیق با مرام چاکرتم دربست. (یاد جمله "رفیق بی کلک مادر" پشت وانت آق فری افتادم! بده مگه؟!)

این شعری که نوشتم رو از پشت وانت بر نداشتما! ولی شاید یه روز پشت یه وانت... راستش دیشب تو خواب و بیداری یه چیزایی اومد تو دلم و همونا رو نوشتم. بدون ویرایش و ... ببخشید که نخود لوبیاهاش نپخته و ... خیلی کارا میشه کرد. همه می دونیم. ولی کاش همه بکنیم...

 واکن دیگه بابا دلم گرفت! وا کن اخم اون ابروهای خوشمل هشتاد و هشتیتو. ببین دستامو. خنجر ندارم که. یه شاخه گل سرخه. تازه تو گلدون.

ببین چه لطیفه. بی شیله پیله. تازه برای دفاع از خودش جلو همه عالم چی داره مگه؟ جز چند تا خار پرپرک...

بسم الله؟؟

...

ایول به مرامت لوطی(یا همون "آ قربونت برم!")،  بیا تو گود که زدم زنگو...

یا علی

 

 

نظر دوست جونای نازنینم ()

 

٢۱ شهریور ۱۳۸۸

سعید کوچولو

 

بهترین کلام

ارسطو میگه: خرمند هرچه را که می‌داند نمی‌گوید و آن‌چه را که می‌گوید می‌داند.

یه بابایی هم تو همین مایه ها میگه: چیزی بگو که ارزش آن بیش از خاموشی باشد.

یکی دیگه میگه...

حالا تو این هیر و ویر من چی بگم خدا رو خوش بیاد؟!

منم میگم: دوستتون دارم. همه ش ِ همه ش.

همه چیزای پاک رو که...

از زمینه که میشه رفت آسمون. با عشق.

یه چیزی نزدیک به این: از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر...

"""""""""""""""""""""""""

ا. این باغچه رو فراموش نکردم به خدا. کامپیوترم حسابی ویروسی شده. یا ایدز گرفته یا آنفولانزای خوکی. خونش رو دادم آزمایش. شنبه نتیجه ش میاد. علی الحساب یه مودم و یه کارت صوتی رو شاخشه...

ب. معذرت می خوام که همه ش واسه نبودنم معذرت می خوام...

ج. بودن یا نبودن، مساله این است؟ مساله این نیست؟ هر دو مورد؟ از وسط دو قسمته؟ انگار خودمم ویروسی...

د. یکی مدام زیر گوشم می خونه: سعید برو فکر نون باش که خربزه آبه. پس کی می خوای بزرگ بشی...

ه. همه کامنتا رو پرینت گرفتم که بخونم. دونه به دونه. از همه دوست جونای خوبم ممنون و طبق معمول شرمنده...

و. طاهره عزیز تولدت مبارک. خوشحالم که...

ز. تشکر مخصوص از داداش علی نازنینم، بهترین گیتاریست الکتریک ایران که یه موقعی کوچولو بود...

ح. دلم تنگ شده واسه وبلاگ و نوشته های تک تک دوستای نازنینم

ط. انگار الان باید از خواب بیدار بشم(چقدرم خوابیدم آخه!) و برم دنبال خربزه...

ی. خلاصه که زرشک...

 

د د *

 

 

نظر دوست جونای نازنینم ()

 

۱٤ امرداد ۱۳۸۸

سعید کوچولو

 

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

و هنگامی که سر بر خاک سردش می گذاریُّ  و به اشکِ دیده و هق هق بشویی سنگ قبرش را...

و خیره با نگاه ملتمس انگشت حسرت بر خطوط اسم زیبایش کشی، گویی نوازش می کنی آن چهرۀ زیبا و معصوم و عزیزش را...


ادامه مطلب...
 
 

یه پست کاملا وبلاگی!

سلام دوست جونای خوبم

پُست ایندفعه، بیشتر شبیه چند تا کامنت معمولیه تا اون نوشته های پر صلابتم! و اشعار زیبا و به غایت هنرمندانه ام!! (تازه شکسته نفسی کردم این شدا! بعله!! چشمک!)


ادامه مطلب...
 
 

دانشگاه صنعتی شریف

به نام ناشناختنی محض

سه لقمه نون

خوشبخت کسانی که عقلشان پاره‌سنگ می‌برد که ملکوت آسمان و زمین مال آنهاست......

«انجیل ماتئوس»

اگر در مخیّله‌تان نگنجید، گمان نکنید قصۀ بی‌بی قوزک یا ننه کلثوم است! نه! بالاخره کسانی که دو سه خشتک بیشتر از من و شما جر داده‌اند به شرح ماوقع مطلع‌اند که این اراجیف را از توی لنگم در نمی‌آورم و اگر وحی منزل نباشد که بخواهم خرفهمتان کنم، اشعار بند تنبانی هم نیست. به هر‌حال امروز اینجا، فردا بازار قیامت. باید توی دو وجب زمین بخوابیم. من که نمی‌خواهم گناه کسی را بشویم. اگر از بیوه‌های بی‌زوال و چروکیده عشریه‌تان هم سرچ کنید، دربارة آن اظهار لحیه خواهند کرد. کسی که از عمرش سند پا به مهر نگرفته. اگر می‌نویسم فقط به‌خاطر این است که می‌خواهم خودم را گیج کنم. برای اینکه وقت را بکشم. سرتاسر زندگی من میان چهار دیوار گذشته است....


ادامه مطلب...
 
 

چند گریز کوتاه (2)

من و پیام و بابک و علی و تقی و آرش و مجتبی و صادق ریختیم و عرق‏فروشی رو خراب کردیم. بعدش رفتیم خونه و عرق انداختیم و خوردیم. ولی چون وارد نبودیم، آرش کور شد و بابک شل. حالا همه با هم می‏شینیم و تریاک می‏کشیم!!
""""""""""""""""""""

یه حاکمی بود که وقتی مخالفاش زیاد شدند و علیهش راه‌پیمایی کردند، خودش تو صف اول مخالفا رفت و شعار «مرگ بر حاکم» داد. و چون قرار نبود حاکمی داشته باشند، به عنوان «پیشوا» انتخاب شد! 

""""""""""""""""""""

دیو پلیدی آب رو به روی مردم شهر بسته بود. مردم هم حسابی تو مضیغه بودند. یه پهلوون جوون نیزه و شمشیرش رو برداشت که به جنگ دیو بره. همۀ مردم از پیر و جوون واسه‌ش دعا کردند و اشکشون بدرقه راهش شد. جوون برای جنگ از دروازه شهر خارج شد و دیگه ازش خبری نداریم و هنوزم که هنوزه مشکل کمبود آب داریم!

""""""""""""""""""""

وقتی گرگ به گله زد، چوپان که دروغگو نبود، رفت بالای درخت و فریاد زد: «گرگ! گرگ!». مردمِ ده که عصبانی اومدند و دیدند دو تا گوسفند دریده شده و چوپان راست گفته، با چوب اونقدر زدنش تا بمیره!!!

""""""""""""""""""""

مرد به قدری رو عقیده‏اش پافشاری داشت که می‏خواست هر طور شده همه‏چیز رو مطابق عقیده‌ش تغییر بده. حتی حاضر بود جون خودش رو هم فدا کنه. وقتی با مخالفت کسی روبه‏رو شد که مانع کارش بود، با خودش گفت: «جونِ اون از جونِ من که عزیزتر نیست.»!!!

""""""""""""""""""""

گرگ‌ها که دیگه از دریدن خسته شده بودند، تصمیم گرفتند دیگه حیوونی رو نخورند. از اون روز به بعد گیاه‏خوار شدند و علف خوردند. گوسفندها هم شادی کردند و دیگه با خیال راحت می‏رفتند چرا. تا این که جمعیت گوسفندا زیاد و زیادتر شد و مخصوصا اون سالی که بارون نیومد، به گرگا اعتراض کردند که چرا علفای کنار رودخونه رو می‏چرند. جمع شدند و به گرگا حمله کردند و چنان وحشتی به دلشون انداختند که حالا دیگه اگه بچه‏گوسفندی، بزغالهای حوصله‏اش سر می‏ره، برای بازی هم که شده به گله‏ی گرگا می‏زنه، و گرگا تا از دور گوسفندی رو می‏بینند فرار می کنند و فریاد می زنند: «گوسفند! گوسفند!» !!! 

""""""""""""""""""""

بارِ آخری که آقا ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌منصور رو دیدم، دندون‌درد شدیدی داشت. بعد از اون، یکی-دو بار خانومش اومد درِ خونه‌مون و قرص دندون‌درد گرفت. چند وقتی ندیدمش و اهل محل می‌گفتند که کمونیست شده و یه سبیل پت و پهن هم گذاشته. از همونا که ماکسیم گورکی داشت. تا بالاخره عیدی که خونه‌شون رفتیم و دو ساعتی اختلاط کردیم، تازه فهمیدم دوتا دندون جلوییش رو کشیده و چون پول نداشته دندون بذاره، سبیلش رو بلند کرده و شده کمونیست! 

""""""""""""""""""""

یه چوپان بود که به دروغ رفت بالای درخت و داد زد: «گرگ! گرگ!». مردم دِه که اومدند و دیدند چوپان دروغ گفته و گوسفندا سالمند، خوشحال شدند و اون رو روی دوششون گرفتند و بردند ده و کردنش کدخدا !! 

""""""""""""""""""""

کلاغای جنگل سرتاپا سیاه بودند. کلاغ سفیدی راهش رو گم کرد و به اون جنگل رسید. همه فکر کردند که خرابه!!

""""""""""""""""""""

مرد بزرگ کنار مجسمۀ وسط پارک نشسته بود و نگاه می‏کرد. چند تا جوونک که هنوز پشت لبشون هم درست سبز نشده بود با انگشت مورچه های پارک رو له می کردند. بعضی از مورچه‏ها چسبیده بودند زمین و دست‏وپا می‏زدند. بعضی دیگه هم مثل این که کمرشون شکسته باشه، سر و دست و بدنشون تند تند می جنبید و بعد آهستهتر می‏شد و بعد بی‏حرکت می‏موندند؛ سرِ بعضی از مورچه ها رو هم با ذرهبین و نور خورشید می‌ترکوندند. و مرد بزرگ کنار مجسمه نگاه می‏کرد. اون که نمی‏تونست همه‏ی مورچه‏های دنیا رو نجات بده!!!

""""""""""""""""""""

این چیزا هیچ ربطی به من نداره!

کی گفته اینا ترتیب زمانی داره؟!!

اگه کتاب "مزرعه حیوانات" از جورج اورول رو نخوندید، حتما بخونید. ضرر کردین با من!

دوست جونای خوبم، از حضور پاک و خالص تک تکتون ممنون

تشکر مخصوص: من انقده سیب ترش و آلبالوی نمک زده و قهوه ترک و توت فرنگی و گندم طلایی و بارون و مداد آبی و آدم برفی و فرشتۀ امداد... رو دوست دارم!

تا یه هفته بازم درگیر دنیای آدم بزرگام. دلم تنگ میشه. زیادِ زیاد.

بابت همه اتفاقای بد این ده روزه همگی متأثر و متأسف شدیم. الهی که دیگه شاهد وحشی گری نباشیم.

الهی همیشه شاد باشید و در آرامش

د د *

 
 

بی گناه چرا؟!!!

خدا خودش می دونه چقدر از سیاست و فتنه بیزارم. از دروغ و کلک...

 چقدر دلم آرامش می خواد و پاکی و یه جعبه مداد رنگی و آسمون آبی...

ولی همون خدا اینو هم می دونه که چقدر اجتماع و مردم اسیرمون برام مهمه و تو دلم چی میگذره

قول بچه گونه داده بودم که دیگه اثری از این فضای چرک رو اینجا نبینیم. ولی وقتی امشب دندونای شکسته و فک داغون یکی از پاکترین و کوچولوترین کسایی رو که می شناسم دیدم، دیگه نمی تونم خودم رو نگه دارم.

نه چون عزیز من بود. که هزاران نفر دیگه هم هستند که جس و خاشاک نیستند، ولی دارند مثل فیلتر سیگار زیر دست و پا له میشند.

تو این یه ماهه نه سبز بودم، نه سرخ و نه سفید

بی رنگ. بدون تعلق و تملق و ...

ولی دیگه نمی تونم تحمل کنم که ماهیت وجودی خودم و همنوعام زیر سوال بره.

انسان بودنمون رو هم بخوان ازمون بگیرند

کسایی که هیچ گناهی ندارند و مجازات میشند. خشک و تر.

محمد نازنینم، دوست جون مهربون همیشگی، داداش بزرگوارم، شاید هیچوقت اینجا رو نخونی

ولی دلم میخواست اینجا بهت بگم که خیلی دوست دارم و تا تهش باهاتم. کنارتم. پشتتم. مطمئن باش

بدون ترس. بدون شک. به رنگ آتیش.

تا آخر.

که کوچولوها حاضر نمیشن هیچوقت شرف و ایمانشون رو با هیچ چیزی معامله کنند.

حتی به قیمت...

این شعر رو تقدیم می کنم به تو و همه اون کسایی که با دل پاک و بی جرم و تقصیر، اسیر ددمنشی و توحّش سگهای هاری میشند که...


ادامه مطلب...
 

نظر دوست جونای نازنینم ()

 

٢۸ خرداد ۱۳۸۸

سعید کوچولو

 

"ایران من"

دوست جونای خوبم

شاید نشه دستای این آدم خیلی بزرگا رو از زندگیمون قطع کنیم، ولی میشه این باغچه کوچولو رو لااقل ازشون آب بکشیم... از همه شون.

این پست، آخرین پستیه که رد پای سیاه آدم بزرگا توشه. قول بچه گونه.

دنیای کوچولوها خوشمل تره! بدون سایۀ لولوها!

راستش دیگه نمی خواستم راجع به این خیمه شب بازیا چیزی بنویسم و ...ولی چون دوست جونای خوبم هنوز... پس ادامه مطلب رو بخونید. نظرم به ایران اینه. شاید یه مرهمی بشه واسه این درد مشترک...

راستی روز زن و روز مادر رو هم با تمام دل کوچولوم به همه زنهای ایرانی تبریک میگم. (و به مادر خیلی نازم که اندازۀ ستاره ها دوسش دارم. زن هم که ندارم که!!!!)

بیاد روزی که زن و در کل انسان، به اون ارزش والای خودش تو جامعه برسه.

بقیه ش اینجا


ادامه مطلب...
 

نظر دوست جونای نازنینم ()

 

٢٥ خرداد ۱۳۸۸

سعید کوچولو

 

ما دیگه همدیگه رو نخوریم. باشه؟!!

.

انتخاباتی دگر باره شده

ما که دیگر آنمان پاره شده!!

جای درد ِ دور قبلی همچنان

می کند سوزش. ولی این را بدان

مردمی هشیار داریم و جسور

پای در صحنه، نگو با چشم کور!

باز هم کنکور و تستی از قرار

یک گزینه بر گزین از این چهار

اینکه می خوانی نه حرف بنده است

شوخی ملت برای خنده است!!

وای بر آنها که بر هم می پرند!

محض شوخی همدگر را می درند!

اوّلی قرمز به رنگ خون شده

مردمی از دست او دلخون شده

ظاهری مظلوم و بس مردم فریب

میزند در حسن، بر یوسف نهیب

...

 ادامه در ادامه...


ادامه مطلب...
 

نظر دوست جونای نازنینم ()

 

۱٦ خرداد ۱۳۸۸

سعید کوچولو

 

میر محسن کروبی نژاد

.

ما چه هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش

طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخوش

ماهی تُنگ در اندیشۀ دریا دلتنگ

ما نهنگیم و به یک برکۀ کوچک دلخوش

باد حیثیت این مزرعه را با خود برد

ما کماکان به همان چند مترسک دلخوش

 

خانم من نمی خوام سر سفره فلانی بشینم و به سلامتی ویساری عرق بخورم. زوره؟!!

آقا به اندازه کافی هستن کسایی که بزنن تو سرمون!

ما خودمون لااقل همدیگه رو نخوریم. البته لطفا!!!

...


ادامه مطلب...
 

نظر دوست جونای نازنینم ()

 

۱٥ خرداد ۱۳۸۸

سعید کوچولو

 

علم و عشق

"خرده کاریهای علم هندسه

                                               یا نجوم و علم طب و فلسفه"

"این همه علم بنای آخور است" 

                                            مغزها از این خزعبلها پر است

آنچه نامش علم و دانش می نهیم

در پی اش منزل به منزل می دویم

روی لوح قلبمان هر شام و روز

نقش می بندد به عنوان رموز

از اوان کودکی تا روز مرگ

می دهیمش با تفرعن شاخ و برگ

هرچه دانیم هی دهیمش پیچ و تاب

مفتخر گشته به حمال الکتاب

بآب و رنگش چون بزک بر روی مخ

همچو سرخاب و سفیدابی به رخ

ای دریغ آن را که واجب تر بوَد

گر نباشد در دلی، چون خر بود

(بلا نسبت شماهایا)

نام آن عشق است و جایش در دل است

هر که را آن نیست، پایش در گل است

نِی توان فهمیدنش با مدرسه

با حساب و درس و مشق و هندسه

کار دل را نیست کار عقل و هوش

یا زبان و دست و پا و چشم و گوش

علم مجنون را به لیلا چیست کار؟

در کتاب و درس، پیدا نیست یار

تیشه را فرهاد، از عشقش زند

نام خود بر تارک ایران کند

گر محمّد شد نبیّ، بی رعب و ترس

عشق او علت شدش، نه مشق و درس

عشق باشد معنی انسانیت

ور نه فرقی نیست با حیوانیت

هر چه علم و دانشت افزون بشد

لیک قلبت عاشق و افسون نشد

می توانی آخوری سازی فطن 

بهر خواب و شهوت و نشخوار تن

وه چه زیبا می زند ملّای روم

نقش هایی فارغ از هر رنگ و بوم

"علم راه حق و علم منزلش 

صاحب دل داند آن را با دلش"

"علت عاشق ز علتها جداست

عشق اصطرلاب اسرار خداست "

 

""""""""""""""""""""""""""""

این آخرین شعری بود که از دلم اومده. بیت اول و دو بیت آخر و مصرع سوم از مولانای بزرگواره که میدونم میبخشه منو که تو ساحت مقدسش جولان...

دوست جونای خوبم بعد یه ماه فقط همین نبود. (بماند که همین واسه عمر من یکی بسه- اگه...) خواستم یه چیزی واسه کم حوصله ها... اگه یه کوچولو دوسم دارید و حوصله! پست پایینی رو که یه کم طولانیه و ... حتما حتما بخونید تا بدونید داداش کوچولوتون این یه ماهه....

و اگه افتخار بدین و به پست پایین تری که فقط به ذوق و شوق دوست جونای خوبم نوشتم (و با تمام وجودم)، یه کوچولو دل بدید... همه احساسم راجع به اینجا و شما و ... رو توش.... بماند که کلمه نمی تونه بعضی وقتا...

کسی که قهر نیست باهام؟!! هان؟!!! آخ جونمی...

 
 

سی و دوم ماه

-  سلام... صبح بخیر... بلند شو دیگه لنگ ظهره... اِ... هنوز که گرفتی خوابیدی...

-  یه کم دیگه بخوابم؟... آخه خیلی خوابم میاد... لا اقل بذار خوابمو تا آخر...

-  اَه... پاشو دیگه، مسخره بازی در نیار... کلی کار مونده... الان که وقت این حرفا نیست...


ادامه مطلب...
 
 
pic 7.5
Blog Skin